زنجیر آهنین کارت شیطان، بزرگ و آشکار، اکنون سست دور گردن افتاده است. شاخهای خیالی، خاطرهٔ نور مشعل و سنگ سرد، دورتر از همیشه به نظر میرسند؛ اتاق آرام است و هوا ساکن. آنچه ذهن را در جای خود نگه میدارد کمتر پابندی راستین است و بیشتر حرکتی از سر عادت، حلقهای آشنا که از تکرار صاف شده است. برخی چنان به این سنگینی خو میگیرند که وقتی فرو میلغزد، همچنان چنان مینشینند که گویی در بندند و با انگشتان بیهدف جایی را دنبال میکنند که فلز روزگاری بر پوست فشار میآورد.
در بازارهای شبانهٔ آسیای میانه، زیر سایبانهای بافته، کشاورزان گرمک کالایشان را به شکل هرمهایی از میوههای کمرنگ و نیمهشفاف روی هم میچینند. خربزهها سنگیناند و پوستشان لایهای نازک بر مغزی پرآب است. فروشندگان یکی را میشکافند و با کاردی پهن و تخت، هلالهایی از گوشت خنک میوه را به کودکان رهگذر پیشکش میکنند. شیرینی چنان لطیف است که کمابیش خاطرهای مینماید، و خود مزه نرم اما پایدار است. این میوهها در سپیدهدم، وقتی لبهٔ بیابان هنوز از شبنم لغزنده است، بهسرعت دستبهدست میشوند و سبدها از شکلهایی گرد و صاف پر میشوند که گویی در خم هلال ماه گهواره شده بودند.
در جنگلهای کهن، بالا در سایهبان درختان، شیرینی دیگری گرد میآید. شتهها برگها را سوراخ میکنند و در پی خود دانههایی از شیرهٔ درخشان بر جا میگذارند. مورچهها گرد این قطرهها جمع میشوند، شتهها را شبانی میکنند و از آنها مایعی را میدوشند که همچون هدیهای چسبناک از برگ به زمین فرو میچکد. زنبورداران، که کندوهایشان را از کشتزار به جنگل میبرند، چشم به جایی میدوزند که زنبورها این شبنم را گرد میآورند و عسلی میسازند که مزهٔ صنوبر و کاج میدهد، پیچیده، سبک بر زبان، کمابیش اثیری. دیرزمانی پیش، زنبورداران در جستوجوی شاخههایی بودند که از این ماده لغزنده بودند، چون میدانستند بهترین برداشت در صبحهای مهآلود میآید، وقتی جهان آرام است و درختان از هدیهای نادیده میدرخشند.
در خانه، آیین دیگری هست: بریدن میوهٔ صبح، چیدن هلالها روی بشقابی سفالی و لعابدار، و بردن این پیشکش به میز صبحانهای که پنجرهاش به روی نخستین نسیم روز باز است. رومیزی نازک و ظریفبافت است، شاید با نقشهایی از تاکهای نگارهوار گلدوزی شده. خنکی خربزه به نوک انگشتان نفوذ میکند و سپیدهدمهای آهسته و سکوت پیش از آغاز کارهای روز را به یاد میآورد. گاهی، در روزهای نادر و شرجی، شبنم در درون لیوانی که شب روی لبهٔ پنجره مانده جمع میشود؛ این برداشت خود هواست که لحظهای گرفته و نگه داشته میشود پیش از آنکه نور خورشید آن را برگیرد.
هوایی که چنین هدیههایی میآورد توفان یا نمایش نیست، بلکه سکوتی است: ساعتهای آغازین، وقتی آسمان تار است، زمین نرم، و جهان گویی تازه از بند گشوده شده است. در تپههای بیرون تسالی، شبانان گلههایشان را از میان علفهایی میبرند که هنوز از بازدم شب خیساند. یکی درنگ میکند تا تیغهای علف را میان دندانهایش بفشارد و شیرینی خنکی را که بر جا مانده بچشد. اینها صبحهایی از هیجان نیستند، بلکه از رهاییاند، گرهگشایی نرم، با زنجیرهای دیروز که فراموششده در خزه افتادهاند.
امروز میتوان خربزهای از بازار به خانه آورد، آن را همانگونه که فروشنده کرد شکافت، و میوه را آهسته و تنها در سکوت چشید. دیگری شاید بشقابی میوه را با نعناع تازه بیاراید و آن را ساده و بیپیرایه نزد دوستی در اتاق کناری ببرد. سومی شاید در سپیدهدم درنگ کند، پابرهنه بیرون برود تا شبنم چمن را حس کند، بگذارد رطوبت میان انگشتان پایش جمع شود، و به تن یادآوری کند که بندهای روز هنوز تعیین نشدهاند.
رنگ خوششانسی امروز سبز گرمکی است.
Lucky Color: HoneyDew — #F0FFF0شیرینی از همین حالا در دسترس است. زنجیرها در نرمترین صبحها خود را میگشایند.