در اتاقک چراغروشن شیطان، سکویی ایستاده است. بر آن، مشعلی نیمسوز شعله میکشد و شعلهاش با اشتهایی ناآرام میرقصد و شکلهایی لرزان بر سنگ میاندازد. گرد پایه، حلقههای سنگینی آویختهاند، اما زنجیرها شلاند و آهنشان منتظر است که اراده یا غفلت کشش آنها را تعیین کند. اینجا خواهش زندانبان نیست بلکه ابزار است، تا هنگامی که چهرهاش نام برده شود و نورش دیده شود.
دهانهٔ غاری بر فلاتی دوردست باز میشود، به رنگ هیزم ریزی که آتشهای کوهستان را خوراک میدهد. در امتداد جادهٔ ابریشم، بازرگانان روزگاری جعبههای لاکیای را که از چوب کمیاب تراشیده شده بود داد و ستد میکردند، با سطحی چنان صیقلی و پوشیده که مانند اخگرهایی که زیر دم آهنگری گرفتار شدهاند میدرخشید. در آشپزخانهها، دل اجاق هنگامی که زغالهای تازه زیرورو میشوند میدرخشد و گرمایی برمیخیزاند که میتواند سختیِ عادتهای کهنه را آب کند. زنجیرهایی که پای شیطان آرمیدهاند ثابت نیستند؛ مانند زنجیرهای آهنگراناند که هنگامی که کار آزادی بخواهد شل کشیده میشوند و تنها برای شکل دادن سفت. بالای سر، مشعل آتش بزرگی را به یاد میآورد که هم هشدار است و هم دعوت، ابزاری برای گرد آوردن، نشانهای برای کسانی که از دل تاریکی نظاره میکنند.
داستانی کهن از کرانهٔ مدیترانه هست، جایی که ماهیگیران پس از توفان منتظر صاف شدن آسمان میماندند. لحظهای که ابرها کنار میرفتند و نخستین پرتوها بامهای خیس سفالی را لمس میکردند، گویی خودِ خانهها آتش میگرفتند و با امیدی سوزان شعلهور میشدند. این بامها، ساخته از خاک و با دست شکلگرفته، روزگاری در کورهها سرد شده بودند تا خاطرهٔ گرما را با خود داشته باشند، یادآوری از دگرگونی از راه شعله. رهگذران آموختند چنین بامهایی را از دور ببینند، چون میدانستند نشان روستاهاییاند که در آنها گرما و خوراک یافت میشود، و شاید درمانی برای تنهایی.
در سرزمینهای مرزی آسیا، همزاد مشعل در کشتزارها زندگی میکند: غلافهای فلفل تند که بر ریسمان برای خشک شدن کشیده شدهاند، با پوستی کشیده و براق، که هم نوید درد میدهند و هم رهایی. این غلافها، که در اوج تابستان برداشت میشوند، همان نیرویی را در خود دارند که مشعل روی سکو: توان بیدار کردن و از پا انداختن. شامگاه، آشپزان آنها را با هاون و دسته میسایند و عطری آزاد میکنند که هوا را پر میکند و همسایگان را گرد هم میآورد. خودِ هاون، کاسهای ساده از خاک پخته، سکویی کوچک است، و ساییدن کاری است برای شکل دادن خواهش خام به روزی.
خواهش، مشعل، زنجیرها؛ اینها ترسیدنی نیستند، بلکه فهمیدنیاند. کسی که پیش سکو ایستاده میتواند برگزیند که مشعل را بردارد و پیش برود، یا با شل کردنی ساده بگذارد زنجیرها فرو افتند. مشعل میتواند راهی را از میان مه روشن کند، یا هشداری باشد در برابر آنچه پیش روست. زنجیر میتواند قایقی را در برابر کشش رود ایمن نگه دارد، یا حلقه شود و کنار گذاشته شود تا کاربردش روشن شود.
امروز کسی میتواند کاسهای سفالی روی میزش بگذارد و آن را از فلفلهای آخر فصل پر کند، یا شاخههای کوچکی را که توفان انداخته گرد آورد تا آتشی برای گرمای شب برافروزد. میتواند به دنبال زینتی لاکی برود، انگشتانش را بر سطح براقش بکشد و به تلاشی بیندیشد که چوب خام را دگرگون کرد. یا در سکوت پیش از خواب، یک اشتیاق را که میخواهد شکل دهد بنویسد و کنار شعلهٔ شمعی بگذارد تا دیده شود، نه پنهان.
رنگ خوششانسی امروز قرمز نارنجی است.
Lucky Color: OrangeRed — #FF4500روزی برای افروختن مشعلها، گشودن آنچه میبندد، و پختن دلیری.