تخت در میانهٔ تالار ایستاده است؛ شکلش انعطافناپذیر، کندهکاریشده و صیقلی، و دستنخورده از گرمای دست فرمانروا. درفشها نیفتادهاند، اما در جریان هوا موج برمیدارند و نشانهای ژرفی را که آفتاب بر لبههایشان رنگپریدگی انداخته آشکار میکنند. عصایی که روزگاری نشان فرمان بود به دستهٔ تخت تکیه داده و غبار میگیرد؛ رویهاش از تصمیمهای کهن و سماجت زمان صاف شده است. این اتاقی است که رسم آن را یکپارچه نگه داشته و آیینهای حکمرانی بر پژواکهایی تهی پیش میروند. جای امپراتور خالی است، اما میز از دفترها انباشته است، کف پاکیزه جارو شده و گامها سنجیده و آشنایند.
بیرون، بامهای شهر در ردیفهایی کوتاه و یکنواخت گستردهاند و توفالهایشان از دههها باران و نشست شکیبای دودهٔ صنایع دوردست کدر شده است. راه سنگفرش یکراست از آن تالارهای خاموش به میدان باز میرود، جایی که نردههای آهنی در نقشهایی پیچ میخورند و تیزیشان از فصلهای بیشمار کند شده است. در سپیدهدم، مه بر کشتزارهای درست آن سوی آخرین ساختمانهای جانبی شناور است، چنان رقیق که شیارها را پنهان نمیکند، اما بس که افق را محو کند و مرز میان زمین و آسمان را نرم سازد. در روزهایی که باران در خطوطی ریز و پیوسته میبارد، سفالهای سنگی لغزنده میشوند، ناودانها زیر فشار پیوسته به وراجی میافتند و آب جایش را در چرخهٔ آرام جهان میجوید.
در کارگاه، سندان در میانه نشسته است، عظیم و پایدار. چشمبهراه بازگشت دستها و ضرباهنگ کار است. لکهای آتشهای کهن هنوز بر رویهٔ پیشبند و بر دستهٔ چکشی که به حال خود رها شده ماندهاند. دم آهنگری، که روزگاری با زور بازو به کار میافتاد، اکنون تنها با بادی میجنبد که از چارچوب لق در میخزد. نه چکاچکی هست و نه جرقهای، تنها یاد آفریدن نظم از دل آشوب، یاد شکل دادن چیزها به قاعدهای ثابت. حتی دفتر، که باز روی قفسهای کوتاه تکیه داده، اکنون جز سیاههٔ اموال چیزی ثبت نمیکند، ستونهایی از ابزارها و آخرین تعمیرشان.
در باغ پشت خانه، تختهسنگها در خزه فرو رفتهاند و هر سنگ سند گذری است، مرز میان بوتههای رز پرورده و تکهزمینی که خارها در آن رامنشده میرویند. اینجا، زیر پرچین، پر کلاغی افتاده است که پس از نزاعی در بالای سر به جا مانده. رنگش رنگ آهن کهنه است، رنگ سنگهایی که گرداگرد اجاق آتش حلقه زدهاند. شاخهٔ درخت سرخدار، پیچیده و سنگین از سالخوردگی، لبهٔ ملک را نشان میدهد. زمستانهای بسیار دیده و پوستش با چنگال جانورانی که پناه میجستند خراش برداشته است.
چشمانداز هرگز هدفش را رها نمیکند، اما دیگر به هیچ بینشی پاسخ نمیدهد. کوههای آن سوی روستا سایههایشان را بر کشتزارها مینشانند و خطوطشان در بعدازظهر دیرهنگام خشن اما رنگباخته است. بر بلندترین ستیغ، پرچینها راست ایستادهاند هرچند رنگشان دیری است رفته، و تختههایشان را عادت و یاد مرزها به هم نگه داشته است.
کسی میتواند در اتاقی آرام دستگیرهٔ برنجی کشوی میزی را برق بیندازد و بگذارد خود حرکت هدفش باشد. شاید ابزارها یا کتابهایش را به نظمی بینقص ردیف کند، نه برای به کار بردنشان، بلکه برای دستنخورده نگه داشتن نقش. میتواند در سپیدهدم ایوان را جارو کند و هر صبح همان نقش ضربهها را دنبال کند، یا آرام کنار صندلی خالی بنشیند و شکل غیاب را ارج نهد.
رنگ خوششانسی امروز خاکستری کدر است.
Lucky Color: DimGray — #696969حتی صورتهای تهی نیز نیروی خود را دارند.
قاعدهها وقتی هیچ چیز دیگر نمیماند پایدار میمانند.