در بلندیهایی که هوا رقیق است و صدا تنها تا سنگ بعدی میرسد، زاهد با فانوسی نزدیک به سینه بالا رفت و در پی وعدهٔ روشنی بود. اکنون شعله رفته است. شیشهٔ فانوس در لمس خنک است و هیچ گرمایی از آن نمیتابد. آنچه میماند خود کوه است، خاموش و سختگیر، با چیزی جز غبار رنگپریدهای که گاه به ستیغهای بالایش میچسبد: مهی زادهٔ سپیدهدم که بیشتاب حرکت میکند و همین که خورشید بر افق میشکفد حل میشود. در این جهت، زاهد هرگز پایین نمیآید. او جایی درنگ میکند که ابرها بر زمین کشیده میشوند و راه پشت و پیش را در همان سکوت میپوشانند.
دیرزمانی پیش، در روستاهای کوچکی که دامنههای کوههای آلپ را نقطهچین کرده بودند، مردم قلههای دوردست را برای نشانهای خاص میپاییدند: نسیم نرمی که وقتی هوای نمناک به سنگ میرسید پدیدار میشد، کممایهتر از آنکه باران شود، که تنها یک نفس میپایید و ناپدید میشد. این غبار نه مه بود و نه دود، بلکه چیزی میان آن دو، که در داستانها چون پیامی از بلندیها به یاد مانده بود، دعوتی به درنگ پیش از آنکه بیشتر پیش بروید. حتی در خانههای دشت، آشپزها در دیگ جوشان را برمیداشتند و پیچوتاب بخاری را که در آشپزخانه برمیخاست تماشا میکردند، پژواکی خانگی از آنچه بسیار بالاتر رخ میداد. این بخار آشپزخانه شوم نبود، بلکه نشانهای بود که چیزی نزدیک به آماده شدن است، مهی کوتاه پیش از خوراک.
در جهان کهن، کاغذسازان پس از یک صبح تا کردن و فشردن، دستانشان را پوشیده از گرد مییافتند، پسماندی کمرنگ که بر رویهها گرد میآمد. آنها یاد گرفتند چشمها و ریههایشان را از این پودر ریز نگه دارند و حضورش را نشان پایان کار بدانند: برگی آماده برای پذیرفتن جوهر و بردن داستانی تازه به پیش. در صومعهها، پوستنوشتههای کهنه را پیش از تذهیب گردپاشی میکردند، کاری واپسین پیش از خراش قلم. زاهد، با فانوس تاریک، میان چنین ردهایی ایستاده است، نه در میان مردم، بلکه در میان خاطرهٔ لمس: کمرنگترین گردی که کار بر جا گذاشته، نشانی از نفس کاسهای بخارآلود، غبار خاموش بر تپهای سرد.
جهان بیرون پنجره گاه از این تقلید میکند. در برخی فصلها، پیش از توفانها یا پس از شبهای سرد شدن آهسته، مهی نازک بر کشتزارها و بامها میلغزد، لبهها را نرم میکند و صدا را فرو میبلعد. کاملاً مه نیست و پناهی نمیدهد، تنها جدایی نرمی است از آنچه لحظهای پیش روشن بود. رهگذران راههای کهن گامهایشان را آهسته میکردند، چون میدانستند شتاب زیاد در چنین هوایی تنها به لغزش میانجامد. زاهد، که ندای دره را نمیپذیرد، میگذارد این غبار بر پالتویش بنشیند و در خود سر باز زدن آرامش مییابد، گویی جهان به بخار و سنگ ساده شده است.
در خانه، شاید میل به کنارهگیری حس کنید، به ماندن با کارهای آرام: پاک کردن قفسهای، تا کردن ملافهای تازه، درنگ بر سر فنجانی چای در حالی که گرما برمیخیزد و ناپدید میشود. این کارهای نرم بازتاب شکیبایی زاهد بر فراز کوهاند. امروز شاید درنگ کنید تا بخار لیوانتان را تماشا کنید که درست بالای لبه میماند، یا گرد را از جلد کتاب محبوبی بزدایید، یا زمانی بگذارید تا آهسته نفس بکشید و به مه صبح بنگرید. همهٔ اینها راههاییاند برای یافتن معنا در حضور چیزهایی که زود ناپدید میشوند؛ پذیرفتن اینکه گاه نبودن فانوس خود راهنماست.
رنگ خوششانسی امروز سفید دودی است.
Lucky Color: WhiteSmoke — #F5F5F5بگذارید جایی را نشان دهد که سکوت گرد میآید و راه، دگرگوننشده، چشمبهراه میماند.