معبد خاموش است. پردهها ضخیم بر ورودی آویختهاند و هر چین آخرین ردهای نور را مینوشد. طومار در دامان کاهنه بسته میماند و لبههایش چنان سفت به هم فشرده شدهاند که حتی یک حرف هم بیرون نمیگریزد. زیر نشیمنش، هلال ماه زیر لایهای از دودهٔ کهنه پنهان است؛ سایهای در جهانی از ستونهای سنگی و کندر نیمهشب. در باغ بیرون پرستشگاه، برکهای راکد و کدر نشسته است و سطحش نشکسته. آب، که روزگاری بازتاباننده بود، از دادن هر تصویری سر باز میزند. ریشهها زیر خاک پیچ میخورند، از میان بسترهای زغال و تاجریزی میگذرند و ژرفتر، آنجا که نور خورشید نمیتواند در پیشان برود، نقب میزنند.
اسطورهای کهن از شهری میگوید که دیوارهایی از سنگ ابسیدین آن را در بر گرفته بود، صاف و نفوذناپذیر. مسافرانی که به دروازههایش میرسند آنها را مهرشده مییابند، سطحش زیر دستانشان سرد و ورودی بیدرز. در آن شهر، رازها قسمت نمیشوند؛ در خیابانهای بازالتی مینشینند و در گوشههای بیچراغ انبارهایی گرد میآیند که صندوقهای چای ناگشوده در آنها نشسته، ادویهها در کوزههای آهنی قفل شدهاند و قصهها پیش از گفته شدن رنگ میبازند. بالا، آسمان گسترده است، سنگین از تهدید توفانی در راه. کلاغها بر تیرهای بام گرد میآیند و هشدارهایی سر میدهند که هیچکس نمیشنود و پرهایشان در نبود سپیده برق میزند. دود از دودکشهای دور برمیخیزد، در هوا پیچ میخورد و پیش از آنکه بتواند از اجاقهای پایین خبر دهد حل میشود.
در جهان کار، آهنگران بر سندان خم شدهاند و آهنی را میکوبند که هرگز برقی نخواهد گرفت و قفلها و چفتهایی میسازند که گاوصندوقها و دفترهای خاطرات را بسته نگه میدارند. دستانشان، نشانخورده از دوده، هنگام جا انداختن هر سازوکار دقیقاند تا آنچه درون نگه داشته میشود دستنخورده بماند. معدنچیان با چراغهای پوشیده به دل زمین فرو میروند و رگههای زغالسنگ را در تونلهایی دنبال میکنند که هر گام در آنها گفتوگویی با سکوت است. دودهای که کف دستها و چهرههایشان را پوشانده نشان چیزی است که به آسانی شسته نمیشود: پنهان، دفنشده، ناگفته.
در آشپزخانه، عدس در دیگ چدنی سنگینی آرام میجوشد و بویش در موجهایی آهسته و خاکی برمیخیزد. زنی فلفل را در هاون میکوبد؛ گویهای ریز میشکنند اما هرگز دلشان را آشکار نمیکنند. پوستهٔ نان تا تیرگیای میپزد که از صبر و گرمای دریغشده سخن میگوید. میز با ظروف سنگی چیده شده؛ بشقابها و فنجانهایی که آنچه خورده میشود را نگه میدارند اما هرگز آن را در روشنایی کامل نشان نمیدهند. در گوشهای، قرقرهای ابریشم منتظر است، رشتهشده از کار شبپرهها، به نرمی و رازداری وعدههایی که میان نیمهشب و صبح داده میشوند.
باد تند میشود و صدای تندر را میآورد. پنجرهها میلرزند؛ کرکرهها تاب میآورند. باران میبارد، اما ناودانها با برگهای پوسیده بسته شدهاند و جویبارکها بر آستانه جمع میشوند و چون جوهر برکه میبندند. روزهایی هست که جهان به سردابی میماند، خنک و بیهوا، با قفسههایی پر از شیشههایی که کهنگی محتوایشان را پوشانده است. در این لحظهها، دعوت نه به شکستن و گذشتن، که به آرام حرکت کردن در درون است، با آگاهی از وزن و توان پشت هر در شیشه و هر در قفلشده.
امروز کسی ممکن است کنار اجاقی خاموش بنشیند و به آنچه گفته نمیشود گوش بسپارد. شاید رازی را در دفترچهای بنویسد و لای صفحههای اطلسی کهنه بگذارد، یا هنگام غروب زیر سیم برقی قدم بزند و نیمرخ پرندگان بالای سر را بشمارد. میتواند کلیدی آهنی را تا وقتی برق بزند صیقل دهد و سپس جایی بگذارد که هیچکس پیدایش نکند، با یادآوری اینکه برخی رازها برای نگه داشته شدناند.
رنگ خوششانسی امروز سیاه است.
Lucky Color: Black — #000000با صبر سنگی در تاریکی حرکت کنید. راه پنهان نوید خودش را دارد.