لحظهای هست که جویباری که روزگاری باغ را سیراب میکرد، در لبهٔ خودش درنگ میکند و سطحِ برکه از سکوت ترک برمیدارد. روزگاری، کوزهها کمانهایی از دست تا آب میکشیدند و خنکی را برمیگرفتند تا میانِ ریشهها بپراکنند. اکنون آن ظرفها خالی روی سنگهای صاف آرمیدهاند و کسی که آنها را میبرد فراموششان کرده است. شب در بخشیدنِ ستارگانش گشادهدست است، اما پیوندِ میانِ زمین و آسمان در سکوتی معلق مانده و جای میانِ دادن و گرفتن بیرسیدگی رها شده است.
جهان چنین لحظههایی را آرام با خود دارد، پنهان در گوشههایی که هدف از دست میلغزد. هوا گاهی غلیظ و پایین میشود، مهای که شهر را در سکوتی خفه میپوشاند. دودِ دودکشهای دور، باقیماندهٔ هیزمِ زمستانِ گذشته، پردهای آهستهرو بر فرازِ بامها میشود. در کوچههای کهنه، سنگفرشها فرسوده و گردگرفتهاند و سطحشان آنجا که روزگاری گاریها تلقتلقکنان میگذشتند زبر شده است. در روستا، دیوارهای سنگیای که نیاکان ساختهاند در سکوتی صبورانه ایستادهاند و رویشان از سالها باران و باد کدر شده است. این دیوارها کشتزارها را نگه میدارند و آنچه کاشته شده را از آنچه وحشی است جدا میکنند و هر سنگ تصمیمی کوچک برای جدا کردن یا محافظت است.
در آشپزخانه، تابهای چدنی هست که کفش با زمان و استفاده جا افتاده است. پشتِ اجاق نشسته و منتظرِ وعدهٔ بعدی است و سطحش خاطرهٔ آتشهای بسیار را نگه داشته. دستهاش در نخستین سکوتِ صبح، در لمس خنک است. نزدیکش، قوریای که روزگاری برق میزد، اکنون نرمیِ ظریفِ قلعِ صیقلنخورده را نشان میدهد و هجومِ آبِ جوشان تغییری در آن نداده است. در کشویی، طولی از پشم هست که نسلها پیش ریسیده شده و به جفتی جورابِ ضخیم بافته شده، تا شده و برای روزهای سردتر کنار گذاشته شده است. هر یک از این چیزها قابل اعتماد، بیادعا و پایدار است.
منظره نیز وقتی پاییز به پایان نزدیک میشود جامههایی همانند به تن میکند. در خلنگزارهای دور و راههای کوهستانی، رنگِ گلسنگهای کوتاهِ روی تختهسنگهای کهن در پوستِ درختانِ زیتون پس از باران بازتاب مییابد. جهان گویی نفسش را حبس کرده، انگار منتظرِ نخستین یخبندان است. روزهایی هست که مه بر رود مینشیند و کرانهٔ دور را میپوشاند و صدای ناقوسی از آن سو تنها چیزی است که به شنونده اطمینان میدهد جهان ادامه دارد. حتی در اسطوره، قصههایی هست از مسافرانی که از گذرگاههای کوهستانی زیرِ آسمانهایی میگذرند که راهنمایی اندکی پیش مینهند؛ نورِ ستاره هست، اما راه را بیشتر خاطره مینماید تا روشنایی.
امروز شاید کسی کفشهایش را با همان مراقبتِ نرمی واکس بزند که به ابزارهای کهنه میدهد و آنچه را هنوز به کار میآید بازسازی کند. میتواند در امتدادِ لبهٔ دیوارهای سنگی یا پیادهروهای شهر قدم بزند و جاهایی را بیابد که خزه میروید و زندگیهای کوچک پایدار میمانند. با کنار گذاشتنِ ساعتی آرام، شاید پشتِ میزی نامه بنویسد که جز کتریای آشنا همهچیز از رویش برداشته شده و بخار آهسته و مطمئن برمیخیزد. یا با نزدیک شدنِ شامگاه، پتویی کهنه را دورِ شانههایش بپیچد و کنارِ پنجره بنشیند و آسمان را برای نخستین جرقهٔ ستارگانِ دور تماشا کند.
رنگ خوششانسی امروز خاکستری کدر است.
Lucky Color: DimGray — #696969بگذارید صبر و پایداریِ آرامِ چیزهای معمولی نگهتان دارد.
راهنمایی را در راههای بیادعایی بیابید که جهانتان را در بر گرفتهاند.