روی میز، ترازو ناهمسنگ رها شده و کفهٔ راستش، جایی که تنها سنگی آرمیده، سنگینتر است. تیغه بر نیمکت جا مانده، اما لبهاش کند شده، وعدهای به کار نرفته. پیکری که باید بر این دادرسی آرام ریاست کند رفته است: تنها نقش دستی در غبار مانده. جایی که روزگاری نظم فرا میخواند، انتظار هست و ضرباهنگ اتاق دلش را گم کرده است. صندلیها رو به جایگاهی خالی چیده شدهاند و هیچکس برنمیخیزد. از پنجره، ابرها گرد آمدهاند؛ باران شیشه را لکهدار کرده و جهان بیرون را نرم کرده، گویی حتی شهر خطوط آنچه باید تیز و روشن باشد را تار کرده است.
در داستانهای کهن، نبودن داوری با فرا رسیدن شب میآید. غرفههای بازار، که روزگاری با کاسههای زیتون و قالبهای پنیر آراسته بودند، بستهاند. در کرانهٔ رود، تودههای زغال سنگ برمیخیزند، خاموش، زبر و متراکم، چشمبهراه آتشهایی که امشب روشن نخواهند شد. کشتیهایی که در بندر تکان میخورند بارشان را زیر پارچهٔ قیراندود پنهان نگه داشتهاند که سخت کشیده شده تا نم به درون نتراود، اما همهچیز ایستاده حس میشود، گویی خود باد از پیش راندن اکراه دارد. سر چهارراه، جوهر دفتر حساب دبیری حقوقی دستنخورده مانده، با برگهایی نیمهپر از ثبت پیمانهایی که امضا نشدند. گربه، چنبرهزده در دوده کنار اجاق سرد، چشمبهراه بازگشت گامهای آشناست.
تاریخ این درنگها را میشناسد. هر سدهای فصلهایی داشته که داوری در آنها خاموش مانده است. سدهها پیش، در کتابخانهٔ صومعهای، نبودن یک دبیر یعنی طومارهای قانون برای یک فصل بیتذهیب ماندند و فاصلهای خالی میان حکمهای کهن بر جا ماند. در شمال، توفانی روزگاری درست در ساعتی سر رسید که قرار بود حکمها صادر شوند؛ آسمان نزدیک آمد، کشتزارها را فرو بلعید و مرزهای میان آنچه از آن چه کسی بود را شست. مردم شهر در اتاقهایی پناه گرفتند که با پشم کلفت و برزنت سفت پوشیده بودند و زیر پوشش شب دراز و ناگسسته آرام سخن گفتند. در کشتزارها، کلاغها بر گاوآهنهای رهاشده نشستند، گویی برای گواهی حکمی که نخواهد آمد.
امروز در آشپزخانههای خصوصی، صدای هاونی که دانههای فلفل را میکوبد پیوسته است، اما خوراک بر میزی با یک صندلی خالی چیده میشود. تابهٔ آهنی، جاافتاده از سالها کار، گرما را نگه میدارد، اما دستهایی که معمولاً نان را قسمت میکنند حاضر نیستند. شالی، فراموششده بر قلاب، بوی باران و دود را میگیرد. کفشهای کنار در ردیف شدهاند، با بندهایی باز، چشمبهراه صاحبشان که جای دیگری درنگ کرده است.
برای بیرون کشیدن خرد چنین انتظاری، شاید کسی آرام کنار کتری روی اجاق بنشیند، بگذارد بخار برخیزد و با بوی نان برشتهای که سوخته بیامیزد، و به تقتق باران گوش دهد. میتوان بندی از کتاب قانونی کهنه را در دفترچهای رونویسی کرد و نظم بادقت آن را حتی وقتی کسی نگاه نمیکند دنبال کرد. لمس سوی صاف ریگی رودخانهای یا فشردن شاخهای خشخاش لای برگها میتواند دستان بیقرار را آرام کند. تا کردن تکه پارچهای و کنار گذاشتنش برای بازگشت کسی، یا رسیدگی به آتش با شکیبایی آهسته، زمانی را پاس میدارد که تعادل برای بازگشتن به اتاق نیاز دارد.
رنگ خوششانسی امروز سیاه است.
Lucky Color: Black — #000000استواری را، حتی در نبودن، میتوان با کارهای کوچک و آرام فرا خواند. باران و آتش چرخههای خود را دارند؛ عدالت نیز چنین است.