کاهن اعظم میان ستونها نشسته است و بر آیینها ریاست میکند و کلیدهای بههمگذشته در دستش میدرخشند. تختش، ساخته از سنت، سنگینی قرنها را تحمل کرده است. با این همه، در کارت وارونه، تکرار پیوسته با تهیبودگی طنین میاندازد. واژهها گفته میشوند، شمعها روشن میشوند، اما معنا پشت پرده لغزیده است. ردا گشاد و بیجان آویزان است و حرکت درست اما تهی است. این بدعت و کفر نیست، بلکه خستگی و فرسودگی است ـ پرسیدن از نقش کهن.
آنجا که روزگاری غرش جماعتی بود، اکنون سکوت میدان رژه در سپیدهدم است. غبار گرداگرد چکمههایی که بندهایشان آنقدر بسته شده که الیافشان نرم و آشناست به چرخش برمیخیزد. سربازان در صف ایستادهاند، اونیفورمها اتوشده، اما چشمانشان آرامآرام سرگردان است و نه مشق نظامی، بلکه خاک زیر پایشان را به یاد میآورند. این اونیفورمها، دوخته از پارچهای که نه برای جشن، بلکه برای درآمیختن با دشتهای پهناور و تپههای خشک برگزیده شده، از آن داستانی دیگرند. برای لشکرکشی ابداع شدند، برای طرح بزرگ استعماری، برای گذشتن از بیابانها و سر کردن بارانهای موسمی زیر چادرهای سرهمبندیشده. این واژه به معنای «خاک» است و نخستین خانهاش در دستان خیاطان و کارپردازان سپاه بود، نه کاهنان.
روزگاری، در سایهٔ فرمانروایی بریتانیا بر هند، طاقههای این پارچه در صندوقهایی با نامهای غریب مهرخورده بار زده میشدند و به پاسگاههایی میرفتند که باد بوی بذرهای دوردست و مزهٔ چای سردشده در فنجانهای قرشده را میآورد. این پارچه را مردانی میپوشیدند که آموختند جور دیگری حرکت کنند، که سکوت زمین را به اندازهٔ فرمانهای فرمانده بخوانند. رنگ سازگاری شد، رنگ جابهجا شدن میان قاعدهها ـ نه به تمامی خانه، نه به تمامی بیگانه، پاسخی به پرسش هیچکس جز پرسش بقا. تقدس آیین زیر ضرورت کارکرد رنگ باخت: بخیههایی شتابان برای ترمیم پارگی، آبی که در ظرف حلبی قرشده آورده میشد، نیایشی که نه در نمازخانه، بلکه زیر آسمانی چنان پهناور که در بر گرفتنی نبود نجوا میشد.
جای دیگر، باران موسمی از راه میرسد و زمین غباری غلیظ و تنگ به هوا میفرستد. کشتها خم میشوند، کمابیش آمادهٔ برداشت. کشتزارهای ارزن و علف، با ساقههایی سخت و خشک، با همان ضرباهنگی میجنبند که نفس خانهای خفته. در چنین روزهایی، هوا سنگین و پر از انتظار است. زنان رختها را بر بندهایی که میان درختان کشیده شده میآویزند، جامههایی که غبار کوچهها و خراش حصیرها را شناختهاند. کودکان غلاف بذرها را گرد میآورند و کف دستانشان خاکی است. آفتاب از پردههای بافته میتراود و کفی را که فرش کهنه بر آن افتاده لکهلکه روشن میکند، فرشی نخنما اما محکم که یاد بعدازظهرهای دراز و وزن قصههایی را که بارها گفته و بازگفته شدهاند در خود نگه میدارد.
مردی بر آستانه چکمههایش را واکس میزند و موهای برس ردهای راه دیروز را میزدایند. جایی، برنج در دیگی کهنه و قرشده آرام و پیوسته میجوشد و بویش برمیخیزد، ساده اما استوار. در بازار، کیسههای غله روی هم چیده شدهاند و پوستهشان نوید روزی است، نوعی فراوانی آرام که آیین نمیطلبد. اینجا معنا دوباره از عادت ساخته میشود، از تا کردن پارچه، ترمیم درزها، چیدن سفره و کاسه. اینها آیینهاییاند که وقتی آیینهای کهن صدایشان را از دست میدهند میمانند.
امروز شاید غبار جفت کفشی کهنه را بزدایید، پارگی پیراهن محبوبتان را ترمیم کنید، یا هنگام هم زدن خوراکی ساده بگذارید دستانتان بر بافت قاشقی چوبی بیاساید. میتوانید پنجرهای را به روی هوای گرم و پیوسته بگشایید و تاب خوردن رختها را بر بند در باد ملایم تماشا کنید.
رنگ خوششانسی امروز خاکی است.
Lucky Color: Khaki — #F0E68Cچیزی محکم بپوشید، یا بگذارید هوا آموزگارتان باشد.