بر کارت، پیکرها با بازوانی گشوده از تابوتهایشان برمیخیزند، اما ندای فرشتهٔ شیپورزن را دودلی خفه کرده است. بر لولای دگرگونیای بزرگ، کسی درنگ میکند، یک پا درون و یک پا بیرون، هنوز ناخواهان به پاسخ دادن. جهان منتظر است، نفسی حبسشده در سکوتِ میانِ طوفان و سپیده.
در پایتختِ کهن، مهِ صبحگاهی بر بامها پرده میکشد و بر ناودانها و نردههای چدنی مینشیند. بامِ مهمانسراهای کهن را میپوشاند، جایی که سنگینیِ قصههای ناگفته بر سفالهای سنگِ لوح فشار میآورد. در امتدادِ خیابان، سنگتراشان به کارشان مشغولاند و نشانههای گورستان را میتراشند، با دستهایی ورزیده و صبور. نقشهایی که میکنند مرتب است و هر حرف گواهی آرام است، چشمبهراهِ چشمانی که هنوز تصمیم نگرفتهاند به دیدار بیایند.
در شمال، باد از درهای میگذرد که سنگهای آتشفشانی در آن پراکندهاند، بازماندههای فورانهایی در قرنهای پیش. این سنگها، سرد و سخت، بسترِ رودی را پوشاندهاند که گاهی زیرِ لای خودش ناپدید میشود. ماهیگیران در امتدادِ کرانه راه میروند، سبدهایشان را بر شانهها متعادل نگه داشتهاند و چشمانشان در آبِ آهسته به دنبالِ حرکتی میگردد. پای پل درنگ میکنند و ابرهای آهسته را تماشا میکنند که در امتدادِ افق حرکت میکنند، و میدانند که رود دوباره فراخواهد خواند، اما نه امروز.
در آشپزخانهها پیش از صبحانه، کسی دست به سوی کتریای دراز میکند که بدنهاش از سالها بخار و دستکاری کوبیده شده است. سطحش خاطرهٔ صبحهای بیشمار را نگه داشته و دستهاش با کفِ دستهایی صاف شده که آنجا درنگ میکردند، شاید به خواستههای روز میاندیشیدند، شاید تنها از گامِ بعدی طفره میرفتند. قرصی نانِ چاودار روی تختهای آرمیده، پوستهاش دانهدار، و هوایش را سکونی که ساعتِ آغازین را پر میکند چاشنی زده است. نان منتظر است، بریده اما دستنخورده، گویی خوردنش سرنوشتِ لحظه را مهر خواهد کرد.
در کارگاههای کوچک، شاگردی ابزارها را در امتدادِ طاقچهای میچیند: سوهانی، قلمی، چکشی، هر یک با دستهای فرسوده از کار و لبههایی که زمان کُندشان کرده. تیغهها را بیشتاب ردیف میکند، انگشتانش بر رگههای چوب درنگ میکنند و کارِ بعدی را در ذهنش میسنجد. بیرون، آسمان نه روشن است و نه تاریک، گنبدی که از اعلام کردن سر باز میزند، و شاگرد در درگاه ایستاده، کششِ آغاز کردن را حس میکند، اما حرکتی نمیکند.
جایی، باغبانی کنارِ ردیفی از گوشبرّه زانو زده، برگهایی نرم و ضخیم چون نمد. شبنم به گیاه چسبیده و از افتادن سر باز میزند، و دستهای باغبان بالای خاک معلق ماندهاند، ناخواهان به آشفتنِ سکوتی که در صبح آویخته است. زمینِ زیرین ریشههای سالِ پیش را نگه داشته که هنوز سرسختانه در خاکاند، و قلمههای تازه کنار گذاشته شدهاند، چشمبهراهِ دستهایی که آنها را بکارند.
اگر امروز پاسخ دور به نظر میرسد، شاید میانِ سنگهای پارکی آرام قدم بزنید و نامهایی را بخوانید که دستی استوار کنده است. میتوانید پیش از جوشاندنِ آب کتری را صیقل دهید، یا نان را ببُرید و بگذارید بویش اتاق را پر کند و خاطره را به درون فراخواند. یا میتوانید ابزارهای کهنه را زیر و رو کنید، آنچه کُند است تیز کنید و هر یک را به ترتیب بچینید، با این آگاهی که فراخوان شاید فردا دوباره بیاید.
رنگ خوششانسی امروز خاکستری کدر است.
Lucky Color: DimGray — #696969منتظر بمانید، و معنا شما را خواهد یافت وقتی سرانجام آمادهٔ ایستادن باشید.