Colors for the Fool

رنگ خوش‌شانسی امروز، با فال تاروت

یک کارت بکشید / رستاخیز

رستاخیز، آبی نیمه‌شب. رنگ در آینهٔ میانه پدیدار می‌شود.

آبی نیمه‌شب

وارونه · #191970

بر کارت، پیکرها با بی‌میلی از تابوت‌هایشان برمی‌خیزند، نامطمئن، گویی فراخوان شیپور از پشت پنجره‌هایی سخت بسته به آن‌ها رسیده است. یک پا از لبه آویخته، اما دیگری سنگین درنگ می‌کند. هوا چشم‌به‌راه و بی‌جنبش است. حسِ فراخوانی هست که گرد می‌آید اما هرگز به تصمیم نمی‌رسد. آسمان بالای سر بانگ رسای سپیده‌دم نیست، بلکه چیزی است که ژرف‌تر و درازتر گسترده شده و ساعت‌های ناگشوده را در چین‌هایش نگه داشته است.

در چنین لحظه‌ای، جهان به ساعتی می‌ماند که ملوانان بر کرانهٔ مدیترانهٔ کهن به سطح بی‌قرار آب خیره می‌شوند و منتظر بادی‌اند که نمی‌آید. تاریکی بالای سر ردایی است که بر شانه‌های راهبی افکنده شده که آماده می‌شود تا تنها، میان نماز شامگاه و نماز سحر، از حیاط سنگی بگذرد. در شهرهای کهن و خاموش، آخرین شمع در تالاری خاموش می‌شود که دانشوران، خمیده بر دفترها، تصمیم می‌گیرند حساب‌ها را تا صبح ناتمام بگذارند. مرکب در دواتشان برکه‌ای است، ساکن چون آبگیری در ژرف‌ترین جنگل، که تنها تیرهای سقف را بازمی‌تاباند. بیرون، کوچه‌ها زیر مهی مخملین پوشیده شده‌اند، غلیظ و پایین، از آن مه‌ها که در خزهٔ میان سنگفرش‌ها فرو می‌رود و صدای گام‌های آخرین رهگذرِ رو به خانه را خفه می‌کند.

چنین هوایی بر لبهٔ جهان گرد می‌آید: درست پیش از نیمه‌شب، آن هنگام که آسمان بی‌ابر است اما ستارگان کم‌سو، و نورشان زیر سنگینی قصه‌های کهن کدر شده است. جایی، دریا بر صخره‌هایی ناپیدا فشار می‌آورد ــ ماهیگیران می‌دانند که در این ساعت بهتر است تورها در قایق بمانند، زیرا آب بیش از آنچه نشان می‌دهد پنهان می‌کند. در روستاهای شمالی قصه‌ای کهن می‌گویند از روزگاری که آسمان ماه‌ها این ردا را بر تن داشت و مردم گذر روزها را نه با گردش پرتوهای خورشید، که با چکیدن آهستهٔ آب از لبهٔ بام‌ها می‌شمردند.

در روستا، باغ شبانه از چیزهایی ناپیدا زنده است. گلبرگ‌های برخی گل‌های بالارونده بسته می‌شوند و می‌لرزند و عطرشان را تا ساعتی مساعدتر در خود تا می‌کنند. در صومعه‌های دوردست، ناقوس نواخته شده، اما دفتر رئیس صومعه دست‌نخورده مانده است؛ تصمیم‌ها کنار گذاشته شده‌اند و کارها نیمه‌تمام. در آشپزخانهٔ کاروانسراها، دیگ‌هایی با دسته‌های لعابیِ کهنه در پشت اجاق نشسته‌اند و محتوایشان تا صبح دم می‌کشد و طعم‌ها در سکوت عمیق‌تر می‌شوند.

با این همه، حتی در این ساعتِ تعویق، راه‌هایی نرم برای تکیه دادن به این سکوت هست. آدمی می‌تواند قوری‌ای چای دم کند و بگذارد کنارش بیاساید و گرما را از فنجان حس کند، در حالی که اندیشه‌ها پیچ می‌خورند و باز می‌شوند. شاید کتابی کهنه و پرخوانده را بگشاید و بگذارد واژه‌ها بی‌آنکه در پی معنا باشد از او بگذرند، تا آرامش در استخوان‌هایش ریشه بدواند. ساده است که بیرون برود، در سکوت بایستد و به بانگ دوردست جغدی یا چرخش آهستهٔ باد گوش بسپارد ــ یادآوری اینکه لازم نیست هر پاسخی امشب برسد. یا می‌تواند فهرست‌های کارهای روزانه‌اش را آرام زیر وزنه‌ای کاغذ بگذارد و کنارشان بگذارد و شکیبایی‌اش را به سپیده‌دمی دیگر وعده دهد.

رنگ خوش‌شانسی امروز آبی نیمه‌شب است.
Lucky Color: MidnightBlue — #191970بگذارید دودلی پناهگاهی آرام باشد و فراخوان فردا وعده‌ای نرم.

بازگشت — رستاخیز