Colors for the Fool

رنگ خوش‌شانسی امروز، با فال تاروت

یک کارت بکشید / رستاخیز

رستاخیز، خاکی. رنگ در آینهٔ میانه پدیدار می‌شود.

خاکی

وارونه · #F0E68C

شیپور به صدا درآمده، اما پیکر همچنان بر لبهٔ تابوت سنگی نشسته است، کفش‌هایش بر غبار کهنه آرمیده و دست‌هایش دور زانوها حلقه شده‌اند. گذرگاه رود در دوردست انتظار می‌کشد، اما عزم پشت پرده‌ای از دودلی درنگ می‌کند. صحنه در لحظهٔ پیش از کنش معلق مانده، گویی نفس در سینه حبس شده و هوا از وعده‌های ناگفتهٔ دیروز غلیظ است. رستاخیز انکار نشده، تنها به تعویق افتاده است. جهان بیرون به راهش ادامه می‌دهد: زمین خشک است، آفتاب صبح تند، و فراخوان بی‌پاسخ مانده اما در ذهن بلند طنین می‌اندازد.

جایی آن سوی گورستان کلیسا، علف‌های بلند در نسیمی بی‌قرار می‌لرزند. این همان علفی است که تابستان‌ها شلوار کودکان را لک می‌کند، از آن گونه که خاکریزهای راه‌آهن‌های کهن امپراتوری را می‌پوشاند، از آن گونه که در بافت اونیفورم‌هایی تنیده شده که روزگاری از میان غبار و لشکرکشی‌های دوردست رژه می‌رفتند. پارچهٔ جهانِ دیروز ــ زبر بافته، محکم، کاربردی ــ پناهی در برابر بلاتکلیفی می‌دهد، گویی آدمی خود را در کاپشن صحرایی کهنه‌ای بپیچد که دست‌به‌دست رسیده و وصله خورده، و خاطرهٔ کنش در هر درزش دوخته شده است. پارچه آشناست، بوی خاک و ردّی کم‌رنگ از توتون و جلای فلز را در خود دارد، بوی قصه‌هایی که هنوز گفته نشده‌اند، بوی تاب آوردن و انتظار.

بر میز صبحانه، کاسه‌ای سیب‌زمینی آب‌پز و برش‌خورده هست، پوستشان برای مایه‌داری باقی مانده و فلفل کوبیده و نمک رویشان پاشیده شده. کنارش نانی است با پوسته‌ای آردآلود، گویی ور آمدن آهستهٔ خمیر را در آشپزخانه‌ای گرم به یاد می‌آورد که با شکیبایی تماشا می‌شد. غذا مفصل نیست، تنها به اندازه‌ای که آدمی را سر پا نگه دارد، گویی برای کسی فراهم شده که شاید فردا جرئت پاسخ دادن به فراخوانی را بیابد. ظرف‌ها کهنه‌اند ــ چنگالی کند، فنجانی لعابی و لب‌پریده ــ از آن چیزها که فصل‌ها بی‌توجهی را تاب می‌آورند و هنوز منتظرند به کار آیند.

بیرون پنجره، باد غبار را در امتداد جاده‌ای تشنه به جنبش درمی‌آورد، از آن جاده‌ها که سربازان و چوپانان می‌شناسند. دشت تا افق کشیده شده، بی‌رحم و پهناور، و هوا پر از بوی علف‌های آفتاب‌خورده و توفان‌های دوردست است. حتی هوا گویی درنگ کرده و پیش از بارانی که دیرزمانی انتظارش می‌رفت نفسش را حبس کرده است. در قصه‌های کهن، چنین سرزمینی را کسانی می‌پیمایند که سرانجام به فراخوان گوش می‌سپارند و برمی‌خیزند تا راه بیفتند، هرچند برخی بر لبه می‌نشینند و به انتظار فرمانی ملایم‌تر و وعده‌ای نرم‌تر گوش می‌خوابانند.

کسی که این دودلی را حس می‌کند می‌تواند در علف‌های بلند قدم بزند و بگذارد دانه‌ها به دست‌هایش بخورند، یادآوری اینکه حتی سکون هم بافتی دارد. با زیر و رو کردن خاک باغچه، شاید دکمه‌ها یا سکه‌هایی کهنه بیابد و بی‌قراری امروز را به لحظه‌های کنشِ روزگاران دور پیوند دهد. می‌تواند سگک فرسودهٔ کمربندی را برق بیندازد یا جیب کاپشنی را بدوزد، کارهای کوچکی برای آمادگی آن هنگام که پاسخ دیگر به تعویق نمی‌افتد. یا تنها می‌تواند با فنجانی چای پررنگ در تکه‌ای آفتاب بنشیند، جنبش غبار را تماشا کند و سنگینی انتخاب امروز را حس کند.

رنگ خوش‌شانسی امروز خاکی است.
Lucky Color: Khaki — #F0E68Cفراخوان می‌تواند صبر کند، اما روز پیش می‌رود. هر درنگی آماده شدنی است.

بازگشت — رستاخیز