بر کارت، پیکرها با صدای شیپوری از تابوتهای سنگی برمیخیزند، اما در این لحظه پیکری درنگ میکند، نیمهراست، نامطمئن. فراخوان طنین انداخته است: نتی بم و دور که سپیدهدم بر فرازِ بامها برده شده و در امتدادِ کوچههای بارانخورده و بامهای تختِ ایستگاههای قدیمیِ راهآهن پژواک مییابد. جهان منتظر است و هوا نفسش را حبس کرده. بالا، آسمان به رنگِ کارهای ناتمام است، با ابرهایی که پایین و سنگین فشار میآورند، گویی آنها نیز میانِ حرکت و آسودن معلقاند.
دور از پرچمهای روشنِ جشن، صبرِ آرامِ راهی فرسوده هست؛ پلی پیادهرو بر رودی که از بارانِ دیشب متورم شده و تختههایش را دههها گام صاف کرده است. نردههای آهنی حاشیهٔ پل را گرفتهاند که سالها نمنم و مه بر آنها نقش زده، یادآوری از گذرِ پیوستهٔ زمان. در شهر، بامها سکوتِ پیوستهٔ صبح را بر خود دارند و سفالهای سنگِ لوحشان از شب سرد است و هم در برابرِ آفتاب ایستادگی میکند و هم در برابرِ طوفان. این بامها پیمانهایی را دیدهاند که بسته و شکسته شدند، کبوترانی که در لبهٔ بام لانه کردند، و کشیده شدنِ چکمهٔ کارگری که نامطمئن درنگ میکند تا به افق بنگرد.
آن سوی شهر، کوهها با پشتهای ناهموارشان قد برافراشتهاند و دامنههای بلندشان را تختهسنگهایی پوشانده که روزگاری در طوفانهای کهن و فراموششده فرو غلتیدهاند. سطحِ این سنگها در شبنم کمرنگ میدرخشد؛ نگهبانانی خاموش، سرسخت، منتظرِ گرمای روز. پایین، در دره، مهی کوتاه به زمین چسبیده، نه باران و نه هوای صاف، جهانی میانه از طرحهای محو و لبههای نرمشده. مسافران در آغازِ کورهراه درنگ میکنند؛ راه هست، اما ساعت زود است و سنگینیِ سفر بر شانههایشان مینشیند.
درون، در آشپزخانهها پیش از طلوع، کسی ظرفی را روی اجاق میگذارد؛ کتریای کوبیده از سالها استفاده که سطحش را دستهای بیشمار کدر کرده و منتظرِ آب و شعله است. روی میزِ کار، سنگِ چاقوتیزکنی کنارِ تیغهای آرمیده که سطحش از تیز کردنِ صبورانه خط برداشته، ابزاری معلق میانِ آمادگی و بیتوجهی. در اتاقِ مطالعه، کتابهای قطور ناگشوده نشستهاند، عطفشان در ردیفی چیده شده، و ذرههای غبار بر جلدهایی شناورند که نویدِ دانش میدهند، اگر تنها کسی دست به سویشان دراز کند.
در باغها، برگهای زیتون و مریمگلی، که هوا و زمان سختشان کرده، زیرِ سنگینیِ بارانِ دیروز خم شدهاند. خزه میانِ سنگهای چاهِ کهنه میخزد، نرم اما پافشار، و ساعتها و فصلها را نشان میگذارد. اینجا و آنجا، میانِ ساقهها، پری که از زاغچه یا کبوتری افتاده از پروازی تازه خبر میدهد. هوا خنک و ساکن است؛ جهان منتظرِ تصمیمی است که هنوز نیامده.
امروز زمانی بگذارید تا کاردِ محبوبتان را تیز کنید و آهنگِ آهستهٔ سنگ و فولاد را به یاد آورید. قدم زدن در راهی آشنا در سپیدهدم را در نظر بگیرید و بر پلی یا کنارِ دیواری خزهگرفته درنگ کنید تا به ناقوسهای دور یا آوازِ پرندگان گوش بسپارید. در کهنهترین کتریای که دارید چای دم کنید، بگذارید بخار در سکوت برخیزد و کنارِ پنجره درنگ کنید تا جابهجا شدن و رقیق شدنِ مه را تماشا کنید.
رنگ خوششانسی امروز خاکستری سربی است.
Lucky Color: SlateGray — #708090لحظهای آرام کافی است. پاسخ منتظر خواهد ماند.