نیمهشب، دورتادورِ چاهِ پشتِ خانه را شبنم گرفته و سنگهایش زیرِ هوای شب خنکاند. زنی کنارِ آن زانو زده و دو کوزه را در دستهایش متعادل نگه داشته است. آمده تا آنچه را برداشته شده بود بازگرداند: آبی که گرد آمده و آبی که رها میشود. یک کوزه کج میشود و محتوایش را بر زمینِ تشنه میریزد و راهش پیشکشی خاموش است. دیگری در برکه میریزد و سطحِ آب در نورِ ستارگان موج برمیدارد. بالای سر، ستارهای تابناک و یگانه در آسمانِ باز فرمان میراند و هفت ستارهٔ کوچکتر، چون خواهرانی آرام، گردش حلقه زدهاند. پیکرِ زن و حرکتهایش بر سطحِ لرزان و درخشان بازتاب مییابند، وعدهای که جهان قطره به قطره بازسازی خواهد شد.
در سرزمینهای شمالی، پیش از سپیده، جهان سکوتی ویژه به خود میگیرد. پنجرهها به سرما فشرده میشوند و بیرون، شبنمِ یخزده بر دستگیرهٔ درِ باغ مینشیند. هوا از آنِ ساعتِ پیش از طلوع است، خنک و تقریباً شفاف، زنده با امیدِ چیزی نرم که از افق فرا میرسد. این همان زمانی است که دودِ دودکشها راست و بیانحراف بالا میرود و باد آشفتهاش نمیکند و مهی کمرنگ در امتدادِ پرچینها میپیچد. قصهها میگویند در چنین صبحهایی، ملکهای جوان در کودکی در باغهای کاخش قدم میزد و دامنش پشتِ سرش کشیده میشد و پیش از بیدار شدنِ باقیِ جهان، شبنم را از علفها گرد میآورد. پرستارش که از آستانهٔ سنگی تماشایش میکرد، او را در شالی میپیچید که از بهترین پنبه بافته شده بود، نرم چون نفسِ آغازِ روز.
در شهر، نقاشی بومش را نزدیکِ پنجرهای باز میگذارد تا نخستین آهِ صبح را بگیرد. قلممویش را در آب فرو میبرد و با حوصلهٔ کسی که به ناقوسهای دور گوش میدهد، آن را میچرخاند. رنگی که میجوید از ترکیبِ رنگهای اصلی به دست نمیآید و باید آن را از دلِ خاطره و قصههای کهن بیرون کشید: لبهٔ ظریفِ رومیزیای که برای میهمانی پهن شده که هرگز نمیرسد، مهِ دوردستِ دریا وقتی کشتیها به بندرِ خانه نزدیک میشوند، شکوفهٔ لطیفِ فنجانی چینی که در گنجه برای مناسبتهای ویژه نهاده شده است. نقاش افسانهای را به یاد میآورد: دخترِ بازرگانی که از جزیرهای مهآلود بادبان کشید و نه مروارید آورد و نه ادویه، بلکه برگهای لطیفِ چای را که در کاغذی چنان نازک پیچیده شده بود که وقتی جلوی نور گرفته میشد تقریباً ناپدید میشد. میگفتند نوشیدنِ این چای در صبحهای آرام، حتی در سایهٔ روزگارانِ ناپایدار، روشنی و امید میآورد.
دفترهای قدیمیِ ثبتِ هوا از روزهای کمیابی میگویند که آسمان چنان صاف است که کوهها را از شهرهایی در فرسنگها دورتر میتوان دید. در این روزها افق شسته و نرم به نظر میرسد و نویدِ هوای خوش و سفرِ امن میدهد. بادنماهای بالای کاروانسراهای روستایی آهسته میچرخند و رو به شمال میایستند و ماهیگیران در کنارِ ساحل تورهایشان را وصله میکنند، با این اطمینان که طوفانها دور خواهند ماند. کودکان در مکتبخانهها خطوطِ ابرها را بر لوحهای مومی میکشند و رؤیای تعطیلاتِ تابستان و جاهای دورِ آن سوی کشتزارها را در سر میپرورانند.
میتوانید امشب پارچی آب بیرون بگذارید و بگذارید همچنان که ستارگان بالا میآیند، روی ایوان آرام بگیرد. دستمالی از کتانِ نرم تا کنید و کنارِ چای صبحگاهیتان بگذارید و به روشنیِ آرامِ لحظهای پیش از آغازِ واقعیِ روز توجه کنید. یک هفته دفترچهٔ هوا داشته باشید و نرمیِ آسمانِ سپیدهدم و شیوهای را که نور نوکِ درختانِ دور را لمس میکند یادداشت کنید. یا اگر قصه یا شعری محبوب دارید، درست پس از طلوع آن را بلند بخوانید و بگذارید آرامشش همراهِ نفستان به اتاق راه یابد.
رنگ خوششانسی امروز آبی یخی است.
Lucky Color: AliceBlue — #F0F8FFامید آرام است، اما همچون نخستین نور استوار.
بازگشتی نرم همیشه با آب آغاز میشود.