بر کارت، راهِ دایرهای رقصنده دور میزند اما بسته نمیشود. حلقهٔ برگ بو، که از بالا گشوده است، منتظر گره آخر است، همان یک کشش که همهٔ چیزها را در یگانگی به هم میبست. اما دست رها میکند. نوار وا میرود و نقشهای ناتمام بسیار فراتر از لبهٔ خیالیِ جهان پژواک مییابند. چهار نگهبان، شیر و گاو نر، عقاب و فرشته، در گوشههایشان درنگ میکنند و شکیباییشان در هوایی آکنده از ابر کشیده شده است. این سرزمین مرزی میان کمال و آنچه از پی میآید است، گذری که در میانهٔ گام میایستد.
اینجا، در سایهٔ پایانها، سرزمین زیر آسمانی گسترده است که بارانش را نگه داشته است. هوا سنگین از بوی سنگ لوح خیس است، از آن روزها که مه پایین بر کوچههای سنگی شهرکی میچسبد. بامها، خیس و زبر، درنگِ میان توفان و آفتاب را نشان میدهند. در این کوچهها، نور چراغ کمسو پشت شیشهٔ پنجرهها میدرخشد، نرمشده با هوایی که هرگز به تمامی صاف نمیشود. جایی، رودی از کنار خاکریزهای سنگفرششده میلغزد، آبش در پایینترین جزر، که جز ابر چیزی را بازنمیتاباند.
تاریخ در چیزهایی میزید که برای ماندن ساخته شدهاند. در کارگاه آهنگری دور از دلِ شهر، سندانها و چکشها روی نیمکتها آرمیدهاند و سطحشان از کار و انتظار صاف ساییده شده است. کوره سرد است و گرمایی برنمیخیزد، اما ابزارها هر ضربه را به یاد دارند، هر کار ناتمامی را که رها شد تا غبار سالها بر آن بنشیند. نزدیک در، قفسهای بیلها و کجبیلهای کهنه را نگه داشته است، تیغههایشان از خاک و زمان کند شده و دستههایشان با دستهایی که اکنون رفتهاند صیقل خورده است.
در کشتزارهای بیرون، فصل درنگ میکند. ردیفهای درختان زیتون زیر آسمان ابری ایستادهاند، تنههایشان پیچخورده و برگهایشان در هوای بیجنبش میلرزند. در بیشههای کهن، مردم همیشه برای نسلهای آینده کاشتهاند، نه برای خرمنِ دم دست. زیتونها روی زمین افتادهاند، نه به تمامی رسیده و نه به تمامی فروافتاده، گرفتار در تعادل میان رویش و پوسیدگی. خزه در امتداد دیوارهای سنگی میخزد و خطوطی را دنبال میکند که روزگاری مرزها را نشان میدادند و اکنون از یادها رفتهاند.
در خانه، اجاق روبیده شده، اما آتش هنوز روشن نشده است. روی میز، دیگی چدنی منتظر است، جاافتاده با دههها خوراک، سطحش از هزاران سوپی که آهسته پخته شدهاند کدر گشته است. در کشوی آشپزخانه، قاشقی حلبی کنار قوطی کبریتی آرمیده است، هر دو آماده نگه داشته شدهاند و هیچکدام به کار فراخوانده نشدهاند. نانِ روی تختهٔ برش نانِ دیروز است، فشرده و جویدنی، و پوستهاش با گذشت ساعتها نرم میشود.
بیرون، هوا نفسش را حبس کرده است. صبح با نمنمی ریز و پیوسته گشوده میشود و جهان بوی سنگ کهنه و پوست خیس درخت میگیرد. در امتداد کورهراه، چالههای آب در شیارهایی که گاریها بر جای گذاشتهاند جمع میشوند و سطحشان با افتادن قطرهها میلرزد. هوا میلرزد، نامطمئن از اینکه گرم خواهد شد یا سرد. مسافران زیر ابرهای سربیرنگ دودل میمانند، نامطمئن از اینکه سفر از سر گرفته خواهد شد یا بازخواهند گشت.
امروز، آدمی میتواند پس از باران در کوچههای کهن قدم بزند و به پژواک گامهای دوردست گوش بسپارد. شاید یادگاری خانوادگی را صیقل دهد ــ دستهای، تیغهای، سکهای ساییده ــ و دستهایی را که شکلش دادند به یاد آورد. میتواند دیگی را آهسته هم بزند و بگذارد عطرش در آشپزخانهٔ آرام برخیزد. یا، نشسته کنار پنجره، شاید نامهای بنویسد که قرار نیست فرستاده شود و واژههایش درست پیش از پایان دور بزنند.
رنگ خوششانسی امروز خاکستری کدر است.
Lucky Color: DimGray — #696969درنگ کنید و همراه جهان انتظار بکشید.
کمال گاه در خودداری یافت میشود.